بسم الله الرحمن الرحیم
آمار بازدید
  • 5,586
  • 14,326
  • 445,130
  • 1,228,619
  • 9,779,478

۲۱۷ -ماجرای براورده شدن سه درخواست زائری که بعدها خادم شد بخش اول

بسم الرحمن الرحیم

اقای خیرابادی کفشدار کشیک پنجم حرم حضرت رضا ع بشماره مبایل ۰۹۱۵۱۲۱۵۰۲۹ ماجرای واقعی زیر را که برای خودشان اتفاق افتاده نقل فرمودند که خدمت دوستان عرض میشود. ضمنا اشعار ارائه شده نیز سروده خود ایشان می باشد.

در سرآغاز سخن نام رضا را ببرم

تا زجود و کرمش لطف صفا را ببرم

افتخاریست که من نوکر این دربارم
در بهشت رضوی آمدم و من کفشدارم
السلام علیک یاعلی ابن موسی الرضا
با استعانت ازمولای مهربا نیها

ای مولای خوبانم سلام
گرکوچکم دل بسته آم دستم بدامانت سلام
بیاد می آورم حدود سال ۱۳۴۳ نوجوان سیزده ساله بودم که از شهرستان باحالت خسته از کار و زحمت و مشکلات مالی خانواده ولی از نظر ایمان خیلی قوی من در نوجوانی خیلی مقید به دین بودم. به مشهد امدم و به منزل خواهرم که در کوی طلاب بود رفتم.
بعد آمدم حرم و مردم را دیدم دست به سینه و بعضی ها پنجره فولاد را گرفته با امام صحبت میکنند . من فکرکردم هرکس هرچه کاردارد و یا هرچه مشکلات دارد به آقا میگوید
و امام یا مینویسد و یا ضبط میکند من هم با کمال صداقت وسادگی باهمان لهجه که داشتم گفتم” آقامدانیدبرایچی آمدم پیش شما خیلی دلم پردرده آقا و دیگه نمی خواهم ازمشهد برم من ازشما سه چیزمی خواهم آقاجان ؛
اول که نمی خواهم سربازی برم (چون زمان شاه بود وخدمت کردن در زمان شاه را خوب نمی‌دانستم ،)
دوم اقا میخواهم در مشهد مغازه داشته باشم ،
سوم میخواهم در مشهد خانه داشته باشم و دیگر نمیدانم چه بگویم
بنظرم این حرفهای بسیارساده وکودکانه در دفتر امام رئوف نوشته شده نمیدانم چه جور به ذهن من این حرفها آمده بود فکرم این بود اقا به حرفهای همه گوش میکند و کارشان را درست میکند.

خلق را دیدم که در راز  و نیاز
پیش محبوب خدا آن بی‌نیاز
درد دلها می کنند با سوز زار
در حضور آن ولی کرد گار
ای که هستی تو رئوف و مهربان
مرقدت باشد یقین جنت مکان
هرکجا در میزنم درها برویم بسته است
زائر کویت ببین دل خسته است
آمدم در خانه ات درها برویم باز شد
از برای این حقیر فصل دگر آغاز شد

حاجی گرد کعبه میچرخد و من درگرد تو
کعبه دل سوختگان باشد مرام و سر تو
حجت حق ، جایگاهت کعبه ما میشود
صحن هایت طور سینا میشود
آب سقاخانه ات از آب زم زم بهتر است
چون رضایم ساقی این کوثراست. ”
‹««««««««»»»»»»»»»»»»»»»»
خلاصه یک دو روزی از صبح تا شب دور حرم وصحن ها می‌چرخیدم تا اینکه راهکارهایی ازطرف امام برای این زائر کوچکش شروع شد.
شب رفتم خانه ، شوهر خواهرم من گفت نمی خواهی مشهد بمانی گفتم از امام رضاخواستم که درمشهدکارکنم پس شما را فردا می برم مغازه پیراهن دوزی جهان دورفلکه طبرسی البته سه سالی هم پیراهن دوزی کار کرده بودم
صبح شد رفتیم آنجاصاحب مغازه گفت شاگردنمی‌خواهیم یکوقت دیدم کارگرجوان ایشان گفت یکی ازدوست های من درخیابان خسروی نو شاگرد می خواهد شمارامی برم آنجا مثل اینکه مأموریت شروع شد من اصلامتوجه نمی شدم که این سرآغاز برآورده شدن خواست من ازامام است. این بنده خدا من را برد درخیابان خسروی نو مقابل کوچه ارگ سابق که حال بکوچه خامنه ای معروف است.

صاحب مغازه پیراهن دوزی مرحوم محمدحسین محمودی بود و من را با اشتیاق قبول کرد مثل اینکه امام رضا دل ایشان را نسبت بمن مهربان کرده بود ایشان ازپیرغلامان ابا اعبدالله و ترک زبان تبریزی ومداح هیئت آذربایجانیهای مشهدمقدس بود و رحمت خدا بر این مرد خدا که پدرانه با من رفتار کرد.
چندسالی مشغول کار بودم صبح وشب مسیرم از بازارقالی فروشان وبازار زنجیر و ازداخل صحن انقلاب که صحن کهنه یا صحن عتیق نام داشت سلام می دادم میرفتم خانه. چندسال گذشت کم کم سنم بسن سربازی رسید یکی ازدرجه داران حوزه نظام وظیفه که ازدوستان استادم بودگفت. بروحوزه ثبت نام کن شماسربازید من هم طبق گفته ایشان رفتم حوزه جهت ثبت نام آنجا دکتر معایناتی می‌کرد نوبت به من رسید گفتم آقای دکتر قلبم خیلی ضعیف هست نوشت متخصص قلب بروم که ایشان هفته دو مرتبه صبحهامی آمد بیمارستان امام رضا علیه‌السلام.من هم رفتم به امید خدا جهت معاینه . دونفر بودندبا هم دیگر خیلی صحبت میکردند من اضطراب داشتم نمی فهمیدم دکتر ها چه چیزی درپرونده نوشته اند پرونده هارایک ژاندارم می آورد و می برد حوزه ازاین مأمورخواستم اجازه دهد ببینم دکتر چی نوشته درحالیکه سواد قرآنی دارم
مأمور به تندی به من گفت پرونده دولت رابدم که با خواهش من پرونده رانشانم داد من که متوجه نشدم چی نوشته شده ولی گفتم انشاءالله خوبست چند روز بعد رفتم حوزه نظام وظیفه خبر بگیرم حوزه شلوغ واتوبوسهای زیادی آماده بودجهت بردن سربازها در همان جا معایناتی انجام میشد
منهم معاینه شدم قلبم تپش زیاد داشت دوتا دکتر بودند که میگفتندقلبش ضعیف است پرونده من رابازکردند دیدند دکتربیمارستان امام رضا علیه‌السلام
سالم تشخیص داده با هم گفتند ببین نمیشودازنظرقدمعافش کنیم نشداین دودکترارتش چاره نداشتن من.راهم سرباز زدندسواربراتوبوس بسمت پادگان سرآسیاب کرمان فردای آن روزدر پادگان صف آرایی شد منهم درصف بودم
باخودم میگفتم چرانشد .
تیمساری بود بنام مؤمنی نظاره گربودیک وقت دیدم آمدپرونده من را گرفت وگفت برو بازی کن خدامیداندنمیدانستم چه می خواهد بشود دور میزدم و نمی دانستم چکار کنم تا اینکه بلندگو اسم من را صدا زد حال خوبی نداشتم رفتم جلو گفتم من خیرآبادی هستم گفت این جیره تا مشهد و این هم معافی خدمت سربازی تومعاف شدی گریه ام گرفت گفتم السلام علیک یاعلی ابن موسی الرضا

آن روز که سربازی من, منفی شد

یک لحظه بخودآ مدم و حالی شد
گفتم چه کسی گرفته دستم یارب
گفتند که امام مهربان, بانی شد
با گریه روی خود به مشهد کردم
گفتم که امام من، عجب عالی شد
««««««««««««««««««»»««
مدرک معافیت سربازی را گرفتم و پیروزمند وخوشحال روانه مشهد شدم و
رفتم خونه پدر و مادر حرم بودند وازامام مهربان می خواستند بخانه برگردم . باخبرشدند و آمدند خیلی خوشحال وازامام تشکرکردندو برای من سرمشق دیگری شروع شد
مولا تو صفا دادی دل زارم را
بردی زدلم غصه بسیارم را
مشکور من ازلطف و کرامات توام
بستم ز کرامات تو من بارم را
+++++++++++++++++++++
آقازفصل دوم
و اما بعد از چند ماهی. که گذشت مغازه
که من شاگرد بودم درخیابان خسروی نو
درست مقابل کوچه خامنه‌ای فعلی وکوچه اشکان ویاارگ سابق معروف بوداین مغازه در اجاره استادم همان آقای محمودی بود که مالک آن همشهری ایشان اهل تبریزبود یک کمی حرفشان شدایشان هم یک دوروزه مغازه را تخلیه وگویا می خواهدترک خیاطی بکند و اینجا امام رئوف فصل دیگری را برای من بازکرد . ایشان اسرع وقت رفت مغازه ای مقابل همان مغازه که داشتیم خریدارکرد بنظرم سه هزارتومان، مقداری خرجش کرد ودست من داد گفت من کاری
ندارم اگر درآمدی داشتی بمن هم بدهیدمنهم همه کارهارابلدبودم
یکسالی گذشت کم کم مردم من را محمودی صدا می زدند ایشان که می فهمیدخداراشکرمیکرداگرمحمودی نیست اسمش زنده است واما برای ایشان مشکلات مالی پیش آمدوایشان برادری داشتن بنام محمود محمودی ازخادمان رسمی امام مهربان بودمغازه رابه ایشان باشرایطی که دست من بود واگذار
نمودبازهم مهربانیها شروع شدومنهم مشغول کارم شدم مقداری هم ایشان خرج مغازه کرد و رفت مشغول کار خودشان یک سالی گذشت من کارمیکردم ایشان هم خبر می‌گرفت تااینکه یک روز آقای محمودی به من گفت مشکلی پیش
آمده باید مغازه بفروشم گفتم چه قیمتی داردگفت اگر برای خودت بخواهی دوازده هزارتومان ولی حدود بیست هزارتومان ارزش داشت یکی بمن گفت برای خودت بردار خدایا منکه پول ندارم باتوکل بخدا گفتم آقای محمودی پانزده روزه جور میکنم ایشان خیلی خوشحال شد و رفت وظاهرأامام رضا علیه‌السلام فصل دیگری برایم بازکردندتلاش زیادمیکردم
مبلغ راجورکنم نمی‌شد شب پانزده هم غمگین می رفتم خانه درمسیرخانه رسیدم به صحن انقلاب اسلامی حرم مطهر گریه می‌کردم گفتم آقاجان نشد رفتم خانه بااضطراب خوابیدم یکوقت درعالم خواب خانه روشن شدجمال نورانی ولی نعمتمان آقاعلی ابن موسی الرضا را دیدم فرمودنداگرتافردا درست نشد بیا پیش ماشکایت
,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,
شبی درعالم رویای بیاری ام رضا آمد
خدا داندکه اربابم پی عهدو وفاآمد
خلیل آسا علی صولت مه تا بان
شفیع عالم امکان علی موسی الرضا آمد
گره درکار من افتاد و من مدهوش سرگردان-
پی بگشودنش آن شب سریر ارتضاع آمد
شبانه دیده گان پرنورشد ازدیدن مولا
خدارا شاکرم ازاین ،که شمس وضحی آمد
**************************
عزیزانی که وقت صرف کردیدبخدا قسم
صبح آن روز برادرم ازشهرستان آمددستمالی ازجیبش دراوردداخلش پول بود گفت این پول زمینی که فروخته بودیم که قرار بود بعد‌ها بدهند زودتردادند پدرم گفت بده به ابراهیم من هم پول مغازه را به استادم دادم  و الحمدلله صاحب مغازه شدم .

آنان که درکنار رضا نوکری کنند
پادشهند پیش عزیزان کوی او
این آبرو که داده بماخالق کریم
این لطف حق بود از آبروی او،

پایان بخش اول و دوم عنایت امام رضا ع ان شاءالله بخش سوم را بهاد عرض میکنم.

کفشدار گشیک پنجم روز حرم امام رضا ع – خیرابادی

4.5 6 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest

2 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
سید مهدی زیارت نیا
سید مهدی زیارت نیا
5 ماه قبل

سلام، بسیار عالی بود التماس دعا

....
....
4 ماه قبل

بسیار عالی

Scroll to Top