۱۶۶- نقل ماجرای ملاقات شاگرد مرحوم شیخ نخودکی با امام زمان عج توسط مرحوم اقای مولوی قندهاری

بسمه تعالی

بخش اول :

خداوند مرحوم سردار حاج قاسم سلیمانی را رحمت کند زمانی که صحنه های خیل عظیم مردم را جهت تشییع وی در مشهد از نزدیک و در دیگر شهرها از سیمای جمهوری اسلامی دیدم یاد واقعه ای شبیه به آن افتادم که استاد اخلاق مرحوم حضرت اقای مولوی قندهاری در جلساتی که با ایشان داشتیم در مورد یکی از شاگردان شیخ نخودکی بنام سید حسین فرمودند البته عین سخنرانی اقای مولوی بپیوست میباشد که ماجرا را بطور کامل بیان می نمایند.
بنقل از مرحوم اقای مولوی قندهاری مرحوم سید حسین که از شاگردان ممتاز مرحوم نخودکی بود در زمان رضا شاه به کردستان مهاجرت میکند و در انجا شروع به ترویج دین مینمایند از جمله مراسم با شکوهی در ایام محرم و صفر برگزار میکنند.شبی هنگام ورود یکی از ایات عظام مردم به احترام ایشان راه باز میکنند که در میان راه ایشان به فرد ژولیده ای میرسند که خم شده و از روی ادب زانوی وی را میبوسند که اینکار مایه تعجب سید حسین میشود و زمانی که از حضرت ایه الله راجع به او سوال میکند بسیار از وی تعریف میکند و میگوید ریاضتهای بسیار کشیده و صاحب کرامات است لذا بعد از جلسه پیرژولیده را دعوت نموده و از او سوال میکند ایا این مجلس ما مورد عنایت امام زمان عج میباشد که او پاسخ میدهد بعد خبر میدهم و شب هشتم به او میگوید بله مجلس شما مورد نظر امام میباشد و اقا خودشان با گروهی از یاران شب تاسوعا یا عاشورا مشرف شده و روی سکو مینشینند و تو برای ایشان چای می ببری ولی میفرمایند ما از خودیم برای بقیه ببر .شب تاسوعا خبری نمیشود اما شب عاشورا به مجردی که اولین سخنران بالای منبر میرود هنوز سخنران چیزی نگفته خود سخنران و اهل مجلس منقلب میشوند و شروع به شیون و زاری کرده و از خود بی خود می شوند و همینطور در مورد سخنرانان بعد که ناگهان سید حسین چهره های نورانی را در روی سکو میبیند و….

سخن این است که به نظر حقیر  صفا و خلوصی مردم ایران در شخصیت سردار سلیمانی دیدند موجب حضور انبوه  مردم در مجالس تشییع سردار سلیمانی گردید .

بخش دوم :

اینک متن مقاله برادر بزرگوار جناب حاج صادق آهنگران در معرفی مرحوم حضرت اقای مولوی قندهاری رحمه الله علیه از کناب آهنگران بخش ششم – در محضر علما ” تقدیم عزیزان می شود:

دوستی دارم به نام مهدی آقاخانی که از سرداران جنگ است در طول چند سال پس از جنگ که به همراه خانواده ام از اهواز به تهران آمدم و مقیم شدم او و خانواده اش محبت های فراوانی به من داشته و هنوز هم دارند.

این عزیز و همسرش دارای روحیه معنوی بالایی هستند.هنوز خاطره ی محافل دو  سه نفره ای که می گرفتیم و به اهل بیت صلوات الله علیهم خصوصاً آقا سیدالشهدا علیه السلام متوسل می شدیم در ذهنم باقیست.

به محض اینکه می گفتم: السلام علیک یا اباعبدالله اشک آقاخانی جاری و صدای گریه اش بلند می شد.همسرش هم مانند ایشان است و با اینکه مجلس ما سه نفره بود اما بنا بر این اصل که مستمع صاحب  سخن را سر  ذوق می آورد با گریه و سوزی که آن دو داشتند، من هم حال بهتری پیدا می کردم و جلسه ی با اخلاص و بی ریایی برگزار می شد.

یکی از محبت هایی که آقاخانی در حق من کرد و به واسطه ی آن خود را مدیون او می دانم برقراری آشنایی و ارتباط من با بزرگانی مثل مرحوم آقای شیخ حسن مولوی قندهاری،حاج اسماعیل دولابی و تعداد دیگری از عرفا و علما بود.بزرگانی که در مسیر معنوی زندگی من نقش زیادی داشتند و هم صحبتی و مجالست با این بزرگواران منشأ برکات زیادی برای بنده شد.دوست دارم حالا که نام این بزرگواران برده شد، اشاره ای هم به بعضی از کرامات آنها کرده و بقیه را هم از این فیض بی بهره نگذارم.

مرحوم آقای  شیخ حسن مولوی قندهاری که رحمت خدا بر روح پاکش باد ، استاد سید مصطفی خمینی فرزند حضرت امام خمینی رحمه الله علیه می باشد.حاج آقا مصطفی خمینی به دلیل علاقه ای که به آقای مولوی پیدا کرده بود،در نجف خانه ای کنار خانه ی ایشان اجاره نمود البته آقای مولوی حاج آقا مصطفی را خوب نمی شناخت وقتی آقای مولوی در حلقه ی دوستان نشسته بود،فرمود: یک سیدی در همسایگی ما روی پشت بام نماز شب می خواند و حال خوبی دارد،اما نمی دانم کیست.اطرافیان می گویند: آن بنده ی خدا سید مصطفی فرزند آقا روح الله خمینی است.از آن به بعد رابطه ی آقای مولوی با حاج آقا مصطفی روز به روز صمیمانه تر می شود.طوری که پس از مدتی حلقه ی عاطفی شدیدی بین این دو برقرار می شود و پس از رحلت حاج آقا مصطفی تا مدتی آقای مولوی در محافلش ذکر خیر ایشان را داشت.

مرحوم آقای شیخ حسن مولوی قندهاری ساکن مشهد بود و افراد زیادی از قشرهای مختلف و از جاهای دور و نزدیک برای زیارت ایشان به منزلش می رفتند. ایشان  اسم منزلش را گذاشته بود بیت الاحزان.

در یکی از سفرهایی که به همراه خانواده به زیارت حضرت رضا صلوات الله علیه مشرف شده بودیم،طی مدت حضورمان هر روز با خانواده به دیدار آقای مولوی می رفتیم.یک روز قبل از بازگشت، برای خداحافظی خدمت ایشان رسیدیم.ایشان فرمود : شما که دارید می روید،غذای حضرت رضا را میل کردید؟ گفتم نه فیش غذا دستم نرسید.فرمودند : من فردا برای شما فیش غذا می آورم صبر کنید و نروید تا غذای حضرت را میل کنید .چون بچه ها باید به مدرسه می رفتند،گفتم: نمی شه حاج آقا باید برویم. بچه ها غیبت می خورند.باز فرمودند: حالا یک کاری اش بکن و بمان.

به خاطر علاقه ی زیاد به ایشان فردا مجدداً برای خداحافظی به محضرشان رسیدیم تا ما را دیدند فرمودند: چه کردید؟ می مانید یا می روید؟ گفتم: حاج آقا بچه ها باید برن سر کلاس مجبوریم بریم.ایشان بعد از اینکه چند بار اصرار کرد و من هم از رفتن حرف زدم، دست آخر مکثی کرد و آرام زیر لب گفتند: دیگر باید خاموش ماند و چیزی نگفت. وقتی این جمله را شنیدم منقلب شدم.و با خود گفتم: حتماً مسئله ای هست که این عارف این چنین از ما می خواهد بمانیم و از برکت خوردن غذای امام رضا صلوات الله علیه محروم نشویم.لذا به خانمم گفتم: می مانیم و نمی رویم و ماندیم بعد از گرفتن فیش غذا به سالن غذاخوری آستان قدس رفتیم و ناهار را مهمان امام رضا صلوات الله علیه شدیم.

پس از صرف غذا،مجدداً خدمت آقای مولوی مشرف شدیم.ایشان  از ماندن ما و این که غذای حضرتی قسمت مان شد ابراز خوشحالی کرد.از ایشان پرسیدم: قضیه چیه حاج آقا؟ چرا شما این قدر اصرار داشتید ما غذای امام رضا رو بخوریم.حضرت شیخ زیاد سخن نگفت و به همین جمله بسنده کرد که اسراری در غذای حضرت رضا هست که شما از آن بی خبرید.اصرار من بابت همین بود.به واسطه ی اعتقادی که به آقای مولوی و صحت حرف هایش داشتم، خدا را شکر کردم که خودم و خانواده ام از برکت غذای امام رضا صلوات الله علیه بی نصیب نماندیم.

آقای مولوی قندهاری علاقه ی شدیدی به سادات داشتند و احترام زیادی به آنها می گذاشتند و در این باره می فرمودند : خوبشان را به خاطر خودشان و بدشان را به خاطر پیغمبر احترام کنید.به دلیل سیادت رهبر و خیلی از مسئولین وقت نظام، ایشان معتقد بود حکومت جمهوری اسلامی ایران،حکومت سادات است.آخر مجالسشان هم می فرمودند:یک سید بلند شود و قرآن روی سرش بگذارد و دعا میفرمودند.

یک روز  که خدمت ایشان بودم، سه نفر که عمامه ای مشکی بسته بودند، برای گرفتن کمک آمدند.با دیدن یکی از آنها حال آقا عوض و چهره اش دگرگون شد.به یکی دوتای آنها کمک کردند ولی با شخص مورد نظر بی میلی و ترش رویی کرده و البته مبلغی هم به او دادند.

بعد از رفتن آن ها آقا مدتی ساکت بود.و حرف نمی زدند .لحظاتی بعد با ناراحتی فرمودند : دلم گفت که این سید نبود و خودش را جای سید جا زده بود.علت ناراحتی آقا همین بود.و درست هم می گفتندچون بعداً یکی از نزدیکان ایشان این حقیقت را به آقا گفت که آن بنده ی خدا که آن روز خدمت شما آمد سید نبود.

ایشان وقتی می خواستند زیارت یکی از معصومین را بخوانند می گفتند چهارپایه ای را که قبلاً روی آن پارچه ی سبزی کشیده شده بود، بیاورند.سپس به امر ایشان روی چهارپایه قرآنی می گذاشتند و بعد زیارت را می خواندند ( البته هنگام آوردن قران امر می فرمودند اهل مجلس به احترام ورود قران بپاخیزند و خودشان نیز با وجود کهولت سن می ایستادند و مجددا موقعی که مجلس تمام میشد دستور میدادند همگی بایستند و بعد قران برده شود که به این روش تکریم قران مجید را آموزش میدادند ).درباره ی این رسم به ما می فرمود: وقتی به نام معصوم می رسی مثلاً السلام علیک یا اباعبدالله.به این نیت که این قرآن همان معصوم و یا مزار آن معصوم می باشد، به قرآن اشاره کنید و زیارت نامه را بخوانید.به این ترتیب اگر بعد از این زیارت ادعا کنید که من رفتم و حرم آن معصوم را زیارت کرده ام دروغ نگفته اید.این یکی از صحنه های نابی بود که من در کمتر عالم و عارف و اهل دلی دیده یا شنیده بودم.

ایشان در باب چگونگی و آداب زیارت امام رضا صلوات الله علیه توصیه های بسیار جالبی داشتند.یک بار به من گفت: به خاطر این که حضرت ولی عصر پای برهنه وارد حرم امام رضا می شوند و زیارت می کنند باید به احترام حضرت و به تأسی از امام زمان کفش های خود را درآورید،مگر عذری داشته باشید. وقتی به حرم می روید، آهسته قدم بردارید و با کسی حرف نزنید.زیر لب ذکر بگویید و قبل از رفتن به زیارت صدقه بدهید.وقتی وارد حرم شدید و رو به روی صحن مقدس رسیدید،  تیز به ضریح نگاه نکنید.هنگام زیارت نامه خواندن، هر از چند گاهی سر بلند کرده و به ضریح نگاه کنید و دوباره سر را پایین بیندازید.این شرط ادب است.حتماً بعد از هر زیارت نامه زیارت حضرت سیدالشهدا را بخوانید، وگرنه زیارت شما ناقص است.بعد از خواندن زیارت هم نمازهای زیارت و قرآن بخوانید.برای همه دعا کنید.ولی برای خودتان دعا نکنید.وقتی خواستید از حرم بیرون بروید. رواق را ببوسید و دست گدایی به طرف حضرت بلند کرده و سه بار بگویید: یا رضا بده به نام خدا برای رضای خدا.خود حضرت بهتر از شما به نیازهای شما واقف هستند و می داند به شما چه بدهند.این کارها را بکنید.بعد از مدتی درهایی به روی شما باز می شود.شبی خواب آقای مولوی را دیدم که به من فرمودند: به زودی مکاشفاتی خواهی داشت. خدمت ایشان رسیده و جریان خواب را بازگو کردم.با ناراحتی گفتند: چرا به فکر این چیزها هستی؟ من تمام این ها را گذراندم.مکاشفات، طی الارض،… اما دیدم همه ی اینها مانع بندگی است.الان هم که گاهی برایم یک سری مسایل مکاشفه می شود، می روم خوراک هایی مثل گوشت می خورم تا این ها از من قطع شود.

ایشان تقید زیادی به زیارت امام زادگان و بزرگان داشت و می گفتند: از معصوم حاجت های بزرگ را بخواهید حاجت هایی در حد توحید و بندگی و ترک معصیت و … اما از امام زاده، شفای مریض و حاجت های کوچک تر را طلب کنید.هر چند سال یک بار شروع می کردند به زیارت امام زاده ها در شهرهای دور و نزدیک.در یکی از این سفرها،که ایشان برای زیارت حضرت عبدالعظیم حسنی علیه السلام و ابن بابویه در ری  و مرقد امام خمینی رحمه الله علیه رفته بودند، من هم توفیق داشتم کنارشان باشم.پس از زیارت امام زادگان شهر ری به طرف مرقد امام خمینی رحمه الله علیه حرکت کردیم.آن جا که رسیدیم،آقای انصاری درب ضریح را باز کرده و داخل ضریح شدیم.آقای مولوی کنار قبر نشستند و مثل همیشه اذکاری را خواندند.بعد از چند لحظه مطلبی را فرمودند که تعجب همه را برانگیخت.ایشان گفت: چند سال پیش خواب یک وصل را دیدم که این وصل امروز و در این جا برای من تحقق پیدا کرد.من چیزی از این مطلب نفهمیدم.اما به خاطر همراهی با چنین شخصی احساس خوشحالی و شعف داشتم.

در معیت ایشان بودم که گفتند: آقای آهنگران روضه بخواند،همه چیز در روضه است.چند دقیقه ای روضه خواندم.بعد دعا فرمودند و سفره ی غذا را پهن کردند.کنار آقای مولوی نشسته بودم که یک روحانی آمد و سوالی را در محضر ایشان مطرح کرد.درست نفهمیدم چه پرسید،اما بعدش آقای مولوی آرام گفتند: من خیلی چیزها را تقیه می کنم و نمی گویم.مثلاً امشب که داشتم دعا می کردم، صدای ملائک آسمان هفتم را شنیدم که آمین می گفتند.

بار دیگر  در محضر ایشان شخصی از ایشان تعریف و تمجید کرد.آقای مولوی ناراحت شدند  و با صدای بلند گفتند: والله،بالله،تالله من از جمع شما پست تر و رذل تر هستم.من از این که ایشان نسبت به بدی خودشان قسم جلاله می خوردند تعجب کرده بودم،اما یاد داستان حضرت موسی علیه السلام افتادم که خداوند به وی فرمود: موسی،  پست ترین بنده ی من را نزد من بیاور.موسی علیه السلام رفتند و گشت و دست آخر سگ ول گردی را پیدا کردند و خواستند او را ببرند، اما باز پشیمان شده و به خدا عرض کرد: هیچ بنده ای را بدتر از خودم پیدا نکردم.خداوند به او فرمود: به جلالم قسم، اگر آن سگ را می آوردی از پیامبری عزلت می کردم.

آقای مولوی می گفتند: اگر به کسی ظلم کردید،بروید از او حلالیت بطلبید.ولی اگر فکر می کنید یا احتمال می دهید که با رفتن شما نزد او و حلالیت طلبیدن، فتنه ای به پا می شود و یا مسایل دیگری به وجود می آید، به نیابت او اعمال انجام دهید.مثلاً طلب استغفار کنید.قرآن بخوانید.صدقه بدهید.به جای او حج بجا آورید.تا به خاطر این ثوابها که از طرف شما به او می رسد در عالم باطن و در فردای قیامت شما را ببخشد.

ایشان ارادت عجیبی به حضرت اباعبدالله الحسین صلوات الله علیه داشتند.بعضاً با تعدادی از مداحان خدمت شان می رسیدیم و ایشان از فضایل روضه ی حضرت و گریه برای او حرف می زدند.در یکی از همین دیدارها فرمودند: به ما رسیده است که از کرامات امام حسین (ع) زیاد بگویید وگرنه شیعیان در گناه طغیان می کنند.

صحبت درباره ی مرحوم آقای شیخ حسن مولوی قندهاری را با نقلی از زبان ایشان در باب کرامات حضرت سیدالشهدا صلوات الله علیه که دل هر عاشقی را منقلب می کندبه پایان می رسانم.

آقای مولوی تعریف می کردند :(( یک وقت حالاتی به من دست داد که مرگم را از خدا خواستم.چندی نگذشت و طوری مریض شدم که همه از من قطع امید کرده بودند.فقط می دیدم و می شنیدم اطرافیان من را به حرم امام حسین(ع) بردند.مرا کنار مشبک های ضریح حضرت اباعبدالله خواباندند.لحظاتی که گذشت، مکالمه ای را شنیدم که کس دیگری نمی شنید.صدای حضرت ام المصائب زینب کبری را می شنیدم که به برادرش امام حسین سفارش شفای من را می کردند.امام به حضرت زینب می فرمود: خودش می خواهد از دنیا برود. اصرار حضرت زینب(س) باعث شد تا آقا قبول کردند.اما فرمودند: شفای ایشان به دست حربن ریاحی است.من این مکالمه  را شنیدم.حالم  هم به شدت وخیم شد.اطرافیان به قصد خانه مرا بلند کردند و بیرون آوردند.حالم طوری بود که به هیچ عنوان نمی توانستم تکلم کنم و بگویم که مرا به سمت ضریح حضرت حر ببرید.وقتی از حرم بیرون آمدیم،تجمع زیاد هیأت های عزاداری راه را مسدود کرده بود.همراهانم که دیدند نمی توانند در آن ازدحام از من محافظت کنند، مجدداً مرا به داخل آوردند و بدون اطلاع قبلی و از آنجا که اراده ی حضرت سیدالشهدا براین بود، من را به کنار ضریح حضرت حر بردند.در همین لحظه متوجه شدم  می توانم دستم را تکان دهم.با زحمت، اندکی دستم را بالا بردم و انگشتانم را دور ضریح حلقه زدم.احساس کردم دردی تمام وجودم را فرا گرفت.پس از لحظاتی این درد به طرف انگشتان دستم آمد که دور مشبک های ضریح حلقه شده بودند و از انگشتانم خارج شد.بعد از رفع ازدحام مرا به خانه آوردند.به تدریج خوب شدم و تا الان که بیش از ۹۰ سال دارم هنوز مریض نشدم.

وقتی جناب مولوی از دنیا رفتند، من در سفر حج بودم و در مسجدالحرام خبر رحلت این عارف و عالم بزرگوار را به من دادند.از آن زمان تا به حال محال است به زیارت گاهی بروم و به نیابت ایشان زیارت نامه نخوانم.در اکثر محافل از حضرت شان یاد کرده و رهنمودهایش را به دیگران منتقل می کنم.

تعدای از اعمال و اذکاری که از آقای مولوی شنیده ام و ایشان بر لزوم انجام آنها تأکید داشت به این قرار است:

۱–    ذکر یونسیه

۲- اعمال سرداب

۳-  ذکر لا حول ولا قوه الا بالله

۴- صلواتی که اجر ۱۰ هزار صلوات دارد: اللهم صلی علی سیدنا و نبینا محمد و علی آله مااختلف الملوان واستقبل الفرقدان و کر الجدیدان و تعاقب العصران و بلّغ روحه و ارواح اهل بیته منی التحیه و السلام.

۵-  حدیث کساء

۶- حداقل یک بار خواندن کل مفاتیح الجنان

۷- اعمال بجا آوردن برای حضرت ابوطالب

۸- صدقه برای سلامتی امام زمان عجل الله تعالی فرجه

این عارف بزرگ در ۲۱ مرداد ۱۳۷۷ رحلت کرد.مزار ایشان در ورودی کفش داری شش، واقع در  صحن آزادی (ورودی قسمت زنانه) حرم مطهر امام رضا صلوات الله علیه قرار دارد.

رحمت و غفران الهی بر ایشان و تمامی علمای عامل باد

 

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Scroll to Top